مهديسمهديس، تا این لحظه: 16 سال و 28 روز سن داره

مهدیس نفس مامان و بابا

واكسن زدن

1392/8/1 13:18
247 بازدید
اشتراک گذاری

سلام عزيزم.

همونطور كه گفته بودم روز چهارشنبه بعد از اداره رفتيم كه واكسن آنفلوانزا بزنيم. اولش نميدونستم چطوري ذهنت رو اماده كنم متفکر. داشتم با بابا حرف ميزدم كه گفتي مامان منو ميخواي ببري دكتر، آمپول بزنمتعجب. گفتم آره مامان، اگه آمپول بزني زود خوب ميشي و ديگه شربت نميخوري. تا اينكه رسيديم و رفتيم پارت كلينيك تو ستارخان و اونجا تا آمپول ها رو با سايز مختلف و سوزناش ديدي، ترسيدي و گفتي نه نميخوام بريم خونهناراحت. ديگه خانمي كه آمپول رو ميزد گفت دخترم بشين بغل مامانت و باباش هم بازوش رو نگه داره. ولي چشمتون روز بد نبينه با گريه هاش كلينيك رو گذاشت رو سرشگریه. خلاصه واكسن رو زد و بابا هم كه دلسوز، گفت جايزه چي بخرم برات، شما هم سريع گفتي همين الان يه ني ني كه شيشه و پستونك داشته باشه،همين الان بخر.

تو خونه يه عروسك baby born داشتي كه هم پستونك، كالاسكه، شيشه، كيف، پوشك داشت. گفتم باشه دخترم بريم خونه اون عروسك رو بهت مي دم. كه خيلي خوشحال شدي آخه اون براي مثبت 3 بود كه بهانه خوبي بود تا بازش كني و بازي كني.

روز 5 شنبه هم ساعت حدوداي 3، 4 صبح بود كه ديدم بيدار شدي و بدنت حسابي داغ داغ بود، (اثرات واكسن) كه بهت شربت استامينوفن دادم خوردي و بعد هم گفتي مامان بريم كارتون ببينيم، گفتم نه الان وقته خوابه، ولي راضي نشدي و همش ميرفتي بغل بابا يا من. كه ديگه نميدونم تا كي بيدار بودي و خوابت برد.

ديروز كه روز شنبه باشه بردمت براي سنجش بينايي، چشم پزشكي. تا رسيديم عينكها رو ديدي و گفتي مامان برام عينك آبي بخر. (آخه مهديس عاشق رنگ آبيه). حسابي اونجا رو گذاشتي رو سرت و همش به عينكها دست ميزدي. خلاصه خانم دكتر چشماي قشنگت رو با دستگاه معاينه كرد و گفت كه دخترمون هيچ مشكلي نداره. هنوز هم اون 0/5 رو هم اضافه داره. خواستند كه با بستن يه طرفه چشم تست كنن كه شما اصلا همكاري نكردي و هيچي جواب ندادي، گفتن كه به بابا يا به مامان بگو كه به ما بگه ولي اصلا نه، ساكت و مظلوم نشسته بودي و داشتي فقط عكسها رو نگاه ميكردي.

ولي باز خيالم راحت شد كه چشمهاي زيبات هيچ مشكلي نداره. خدارو شكر.

ظهر پنجشنبه هم ناهار رفتيم خونه مادربزرگ بابا كه سيد بود سمت شاه عبدالعظيم و همه اونجا جمع بودند و خوش گذرونديم و شب هم مونديم و آخر شب برگشتيم خونه.

دوست دارم عشقم، زندگيم. ماچماچماچماچماچماچماچماچماچماچماچ

اين هم يه سري عكس براي تابستون بوده.

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (4)

مامان زینب
5 آبان 92 16:31
سلام خواهش می کنم بیا پست آخرم را ببین .
زهرا
5 آبان 92 23:03



مرسي عزيزم
مامان آویسا
6 آبان 92 13:35
مهدیس جان! آبیته


تو هم، آبي. وايييييي.
مانی محیا
11 آبان 92 12:49
عزیزم. کار خوبی کردی واکسن زدی. من رئیسم داروخونه داره. اونقدر از معایبش گفت و اجازه نداد واکسنشو برای محیابزنم


عزيزم يعني چي؟ چرا؟ چه عيبهايي داره؟